امشب که داشتم رانندگی میکردم در هزار و یک فکر تو مغزم بود، درسخواندن، اداره و... طرفهای شهرک غرب بودم و پشت چراغ قرمز حواسم را داده بودم به شمارشگر ثانیهها، نه، هشت و... صفر که شد راه افتادم بیآنکه بفهمم داشتهام شمارشگر تقاطع را میبینم، راه که افتادم یک ماشین به سرعت نزدیک شد، تا دم در ماشین که رسید ترمز محکمی کرد. تازه فهمیدم که چهارراه سه زمانه است. وسط بوق بوق ماشینها گیر افتاده بودم. هول، دنده عقب گرفتم و برگشتم. گاهی حواس آدم سخت اشتباه میکند.
جامعه کهنه ...نویسنده _ دلقک نباشیم.
خبری نیست. واقعا خبری نیست. اگر نویسنده، نویسنده باشد، جدا از اینها دیده خواهد شد، ماندگار؟ اسیر ماندگاری هم نباش، اسیر شمارگان، خواننده ووو. اسیر رفاقت...
آزاده باش. طبیعی است به دلقکها خواهی خندید. به بیماری مسری کوتولگی.
آزاده که باشی، هستی. نوشتن و نویسندگی هدف نیست، وسیله است، برای شناخت خود، برای خلق مهمترین اثر هر کسی، یعنی: خودش
امروز پس از مدتی دوباره سر کار رفتم. تعطیلات تابستانی به پایان رسید. امروز هنور دانشجوها نیامده بودند که شلوغ شود، ساعت کار اما زیاد شده بود این است که با توجه به کرختی مانده از تعطیلات کمی دیر گذشت. اما روز خوبی داشتم. منتظرم ببینم کلاسهای دانشگاه هم چگونه است تا برای امسال برنامهای بریزم. فردا هم باید سری به باشگاه بزنم. بدجور دلم ورزش و شنو میخواهد.
جامعه کهنه ...ما را در سایت جامعه کهنه دنبال میکنید
برچسب: نبود, نویسنده: بازدید: 189 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 19:11
یک روز کامل سردرد داشتم. اوضاع معده هم خراب است جوری التهاب دارد که گمان میکنم باید مدام توش چیزی بچپانم. گرسنگی عصبی است، کاملا مشخص است. این روزها سر درس و ادامه تحصیل کمی آرامشم بهم خورده است، تئوری ای وجود دارد که بیان میکند با آموختن هر چیزی تعادل انسان بهم میخورد و انسان دوباره در روند آموزش سعی میکند آن آرامش را باز یابد، اسمش چی بود خدا؟
جامعه کهنه ...ما را در سایت جامعه کهنه دنبال میکنید
برچسب: سردرد, نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 19:11
روز شلوغی برایم بود. روز به روز شلوغتر می شود. هفتههای اول مهر، شلوغترین ایام کارم است دیگر نفس آدم میرود از بس حرف میزند و این و آن را توجیه و راهنمایی ریز و درشت میکند.
جامعه کهنه ...